تبليغاتX
نیم نگاهی کال

 

کجای این روزهایمان ذره ای شبیه به زندگی است؟؟کجای این اندیشه هامان قدری بوی انسانی می دهد؟

آیینه گواه راستی می داد...چهره ای درهم و دلی سنگ٬دستی سرد و صدایی اندوهناک...طعم دردآلود این روزمرگی ها را...چگونه می توان قدری شیرین کرد؟؟؟

باری تاریکی عمیق است...چشم ها نمی بینند!

افسوس...افسوس که پی روشنایی دیگران شدم و غافل از دل تاریک خویش...سرگردان...

 

نوشته شده در  پنجشنبه 28 بهمن1389  توسط بهداد  | 


 

نمی دانم مگر ما هنوز رنگ پلیدی و زشتی را درنیافته ایم که اینگونه فریب خورده ایم...دم از ظلمت می زنیم و در خلوت خویش از نور گریزانیم...!

فرار نکن...بنشین قدری با خودت تامل کن...بگذار کام تلخ آن قلب فاسد شده ات...تعفن را برایت معنا کند...بگذار به هنگام خیانت دست هایت قدری بلرزند...نترس...بنشین و قدری تامل کن!...که ما غرق شدگانیم...خیلی دردناک تر آنچه فکرش را بکنیم مرده ایم...سرد شده ایم...آنقدر سرد که شاید دیر شده باشد!

...که اوج را در دریدن و زخمی کردن دیگران دیده ایم...و نمی دانیم...آن بالا...خدا هم که باشیم...بدون عشق...خواهیم مرد!

 

نوشته شده در  شنبه 6 آذر1389  توسط بهداد  | 


 

تو نیستی که ببینی...

 در نبودت...بودن هایت را تکه تکه جمع کرده ام و به هم چسبانده ام...گرچه آلبومی کوچک شد... می دانم، ...اما همه ی امید آدمکی چوبین را در قلبش نگه داشته است...!

تو نیستی که ببینی...

 دور از نگاه آن چشم های افسونگرت...برگ زردی شدم که باد مرا به سوی بیگانگی می برد...می برد با خود بر فراز این شهر غریب و می روم بالا با باد و چرخ می زنم و چرخ می زند انتهای آن کوچه ی باریک و گم می شوم در ازدحام تاریکی های حالتی مغموم...و می دانم...در خاطر آن ذهن زیبایت...دیگر نفس نخواهم کشید...می دانم...روز تمام شدنم فرا رسیده است...!

تو نیستی که ببینی...

آن روحی که در دستان تو متولد شد...خیلی زود مرد...اینسان بی روح هم مگر می شود سخن گفت؟...اندیشید؟...یا شاید وجود قلبی را در آن نزدیکی حس کرد؟...مسمومیت چشم های این و آن را پایانی نیست...به من گوش کن...بی روح ...حتی نمی شود ترا از یاد برد!

دیگر دارم از یاد می روم...یا از یادم می روند مفاهیمی که در عمق معانی شان می توانستم لحظه ای با زندگی خلوت کنم...دیگر...نه ...انگار هیچ چیز به خاطر نمی آورم...ثانیه ها نیز در باتلاقی اسیر شده اند و بیهوده دست و پا می زنند و نمی دانند دنیا سرتاسر دیوارهای اسارت است که دیدن آسمان زندگی را دشوار می سازند... دیگر زمان هم ٫رمق حرکت ندارد...خون در رگ هایش لخته شده...با چشمان باز خوابش برده است طفلی...نمی دانند اما ما نیز گاهی برای خودمان دیوار می شویم...آنقدر بلند که شاید آفتاب همسایه هم...تمامش سایه شود...!

تو نیستی که ببینی...

آسمان هنوز خاکستری رنگ است...باد هنوز سوز دارد...

 و من...زودتر از آنکه آیینه ها با خبر شوند...پیر شده ام...باورت می شود؟

 

 

 

 

نوشته شده در  سه شنبه 11 آبان1389  توسط بهداد  | 


 

 و زندگی لمس سادگی های دنیا است...من چه دشوار می پنداشتم!

نوشته شده در  دوشنبه 3 آبان1389  توسط بهداد  | 


تو نگاهت را به من دوختی و پهنای صورت من جویبار پر خروشی بود از اشک...تو نگاهت را به من دوختی و من بی خبر از همه جا...آرام آرام فرو ریختن تمام آن سال های تیره روشن بیقراری هایم را که بغضی می شد و گاهی باد می کرد را می چشیدم ...حس غریبی است اما دلم می خواست می توانستم خودم را آنقدر در آغوش خودم فشار دهم که رشته ی تنهایی ها را از هم بگسلانم... و من هنوز می ترسیدم...تو نگاهت را ... گفتم...نگاهم کن...بگذار این سیلاب جاری... بشوید و خالی شوم از وجود سنگینی حسی موهوم که طعم دلتنگی های یک عمر تلف شده را در هر لحظه برای من ورق می زند...تو نگاهت را به من دوختی و من نفسم دیگر بند آمده بود...اینجا تنگ است...آدم دلش می گیرد آخر...دهان بسته هم مگر می شود سفره ی دل را باز کرد...می دانی حرف اگر بزنم... چشمانم تار می شوند از بس که بخار می کند...آنوقت دلتنگ دیدنت می شود...نزدیک تر که می شوی...هس هس نفس هایت را دانه دانه جمع می کنم...تو نگاهت را به من دوختی و قلبی در اطرافم شعله ور شد...تند و تندتر می زد...انگار که آتش از دهانم زبانه می کشید...من دیر فهمیدم...باید راهی برای رهایی از این مخمصه پیدا می کردم ...باید ترس را ...باید به تو می رسیدم...سمفونی باد از لای درز پنجره می نواخت...تو نگاهت را به من دوختی و من ندانسته عاشق بودم......زمان می دوید و دیر می شد...چشمم را بستم... تاریکی می خندید و من هنوز می ترسیدم...پنجره به یکباره خاموش شد ... نفس باد گرفت...پرده ی بیچاره خوابش برد...تو نگاهت را بردی...نور که رفت ...انگار من در این قاب عکس شیشه ای...مرده بودم...!

 

نوشته شده در  شنبه 10 مهر1389  توسط بهداد  | 


 

دلهره ی کوچکی بود از روز نخست ...گرچه خیال آرامش هم بود..اما غصه ی بزرگی شد...قصه ی کوتاه این زندگی ما...!

 

نوشته شده در  شنبه 20 شهریور1389  توسط بهداد  | 


 

     غریبگی...این روزها از سر و بال مردم بالا می رود..

          |نمی دانم چرا با خودم حرف می زنم...|

                                     بیگانگی روحم را گاز زده...درد دارم

                                     بیگانگی روحم را گاز زده......

                                     بیگانگی...

 

پ.ن. به دنبال یه مشت حرف راست. فقط همین..!

 

نوشته شده در  شنبه 23 مرداد1389  توسط بهداد  | 


 

توی مغز بی ثبات من... چیزی مداوم باد میشود و می ترکد...فهمیدن کلمات یک زندگی کوچک، اندیشه ها، آدم ها و حیوانات، آواز ها و ناله ها صدف های پیچان گوش هایم را پر می کنند...شادی ها و غم ها کج و کوله می شوند...همه چیز چون رودی در پیرامونم پیچ و تاب می خورد، می رقصد و چرخ می زند...صورت ها همچون آب می لغزد...دلم شور می زند...!   و اما من، خنده ام میگیرد پنهانی...لحظه ای معلق و خیره به ساعت قهوه ای رنگ روی دیوار...انگار کسی آن گوشه، آدامس می جود...!

ذهنم...قدری تهوع دارد!

نوشته شده در  یکشنبه 17 مرداد1389  توسط بهداد  | 


 

 مرد سیه چهره فوت می کرد...شکمش باد می شد...پوست سفیدش زیر نور آفتاب دم صبح برق می زد و من ماتم برده بود و خیره به آنچه نمی دانستم چگونه و به این سرعت اتفاق افتاده بود...فکر می کردم...!موهای سرش صاف و یکدست سمت چپ پیشانی اش ریخته بود. خنده ی ملیحی بر لب داشت و آن دندان های ردیف مرواریدی اش، صورت قشنگی از آن دختر را بر گوشه ی از خاطرم آویزان کرد...! و آن مرد نفس زنان عقب نشست...چهره اش در هم شد...خستگی در صورت کشیده و باریکش موج می زد..دوباره بلند شد هنوز نفس نفس میزد...دست هایش را روی سینه ی دخترک گذاشت و فشار می داد...آب از دهان و بینی اش بیرون می آمد و من...سرم گیج می رفت...! نمی دانستم در آن لحظه من آنجا چه می کنم..! حقیقت هنوز چشمانم را باز نکرده بود...!...و او دست کشید و عقب نشست..به او خیره شدم اما قادر به حرف زدن نبودم...می خواستم به او بگویم که خیلی زود خسته شده و دخترک هنوز به کمکش نیاز دارد...نتوانستم... سیگاری روشن کرد و دستش را با فندک توی ماسه ها فرو برد...!

ماتم برده بود!  و او ساکت و بی سر و صدا سیگار می کشید...و دریا آرام آرام می آمد و می رفت...

.....دخترک سرفه ای کرد و ما هردو پریدیم!

.

 

نیم نگاه. محمد نوری نیز خاطره شد...خاطره ای شنیدنی!

 

 

 

نوشته شده در  دوشنبه 11 مرداد1389  توسط بهداد  | 


 

یعنی می شود...شبی...زیر این آسمان پر ستاره ی این شهر قشنگ...در کنار مردمانی اینچنین خوش قلب...پلک خسته به امید باز کنم و...طعم خوش آرامش و امنیت را در آغوش سردم...بفشارم...!؟

خسته ام...خسته و تشنه ی یک ته استکان آزادی گرم...

                                                                     یعنی می شود...!؟

 

نوشته شده در  شنبه 26 تیر1389  توسط بهداد  | 


 

چه فریبانه...

بهشت را زیر پایت خواندند و زمین را بر سرت خراب کردند...

                                                                     مادر نازنین من.

 

 

نوشته شده در  دوشنبه 21 تیر1389  توسط بهداد  | 


 

سر که بر می گردانم...

روشن می شود چشم هایی لبالب تاریک...از انعکاس آن رویای سپید... که آن آینه ی قدیمی کنار تاقچه...روشنایی اش را خوب در دلم می خواند...!

 

نیم نگاه. آیا روشنایی انکار شدنی است؟

 

نوشته شده در  شنبه 19 تیر1389  توسط بهداد  | 


 

آفتاب تابستان، عجیب سوزنده می تابید و حس غریبی در چشمان دخترک زیر آن چادر مشکی رنگ پیدا بود...

                            نمی دانم شاید نمی دانست، می توانست برابر باشد...!

 

 

نوشته شده در  پنجشنبه 17 تیر1389  توسط بهداد  | 


 

با گذشت سالیان دراز از عمر بشر...ناتوان در برابر حس خشونت خویشیم هنوز...چه ننگین است که این ناتوانی با رضای پروردگار توجیه شود ... !

                                 | که می داند روز آدمیت کی فرا خواهد رسید؟ |

نوشته شده در  دوشنبه 3 خرداد1389  توسط بهداد  | 


 

راهرو ها را یکی پس از دیگری...غرفه ها را با دقت...

خسته و مالامال از بی قراری نامعلوم...انگیزه ای باخته...

                                               و نمایشگاهی...تهی از نگاه...

                                                                         تهی از اندیشه...

                                                                                تهی از کتاب...!

 

نیم نگاه. | کتاب...اندیشه...نگاه...و شاید خطر به آرامش رسیدن یک زندگی! |

 

 

نوشته شده در  چهارشنبه 22 اردیبهشت1389  توسط بهداد  | 


 

             زشت می شود...چهره ی این شهر...هر روز و روز و هر شب ها انگار...و مردم که پژمرده اند...مرده اند از بس که تکرار شدند...از بس که روز شدند و شب شدند و باز ...شدند و می شوند و باز...از بس که تکرار می شود این ساعت ها و بی حرکت می ماند آن تپش خوش آهنگ نبض آدمیت....
 با آنکه می دانم... هنوز جایی..آبی جاری است...در چشم های خشک و ترک خورده ی این مردم پیر...گفتگو ها همه از خشکسالی است...
این روز ها و هر روز ها بیش از پیش دوخته می شوند به چیزی شبیه آسمان ...دل هایی همه مهر...همه درد...و آسمان...زلال تر می شود...صاف تر و یکدست می شود از آن همه پاکی و پاکی و فقط پاکی...!

|باری چیزی شبیه این شده ام شاید|...

چیزی شبیه یک انتظار کوچک...دلهره هایم را در کنار آن پنجره بلند...برای خیابانی خیس که آن پایین در سکوتی سنگین... می گذرد بی هدف و خاموش می شود در آن نقطه ی تاریکی ...آرام...آرام...زمزمه می کنم...

شاید روزی چراغی روشن شود...شاید تاریکی خسته شود و شاید...شاید می شد که زودتر دست بکار شود!

 

نوشته شده در  یکشنبه 12 اردیبهشت1389  توسط بهداد  | 


 

|  دنیا می چرخد...سرش محکم به میز می خورد...بر زمین می افتد و بی جان و بی تحرک ...نمی تواند تکان بخورد شاید هم نمی خواهد...نگاه می کند...خودکار در دستش نمی ماند  |

                                                           ...قلقلکش میاید...می گوید مرا با آن سه انگشت کج و کوله نگیر...قلقلکم میاید... وقتی قلقلکش میگیرد بلند بلند می خندد و کنترلش را از دست می دهد...می گوید کاغذ از خنده ی او خوشش نمی آید و ناراحت می شود و بیشتر وقت ها گریه می کند...می گوید خودم چند باری از زبان کاغذ شنیده ام که بمن گفته  گریه اش بخاطر خنده ی من نیست و دلش به حال انگشت ها می سوزد... و من با آنکه بشدت قلقلکم می آید و خنده ام می گیرد...اما بغض می کنم و در گلویم گیر می کند...تمام حرف های آن اندیشه ی پاک...می گوید تو آن روز یادت نیست...آن روز تو دیگر نگاهت با من و کاغذ نبود...نمی دانم...اما به جای دیگری دوخته شده بود...انگار آن بیرون...بیرون آن قاب آهنی زنگ زده ی پنجره ...چیزی توجه ات را جلب کرده بود...می گوید  به چشم های معصومت که نگاه می کنم...بخاطر می آورم آن روزی را که سراسیمه وارد کتابفروشی استاد پرویزی شدی...خیس بودی...موهای لخت باران خورده ات  روی پیشونی بلندت تاب میخوردند...پالتوی قهوه ای رنگ خوش دوختی تنت بود...چهار شونه و بلند قد...از استاد پرویزی چندتا کتاب گرفتی...استاد باقی پولت را کامل نداد...خورده نداشت...تو  به من اشاره کردی و...از آن روز ما با هم ماندیم...نمی دانم چرا صورتت را قرمز کردی...خوب میدانم از رنگ سیاه و قرمز خوشت نمی آید...اما باور کن اینجوری که سرت را خم کردی و آن رنگ قرمز  چند راه از روی سرت تا چانه  روی صورتت درست کرده و معلوم هم نیست کجا را نگاه می کنی...قدری ترسناک می شوی...نمی دانم چرا در اتاق هنوز باز است... و آن مردان سیاه پوش ...نماندند و زود رفتند.

 

تهران

زمستان ۸۷

 

نوشته شده در  سه شنبه 24 فروردین1389  توسط بهداد  | 


 

باران دیگر نمی بارد...
                   زمین چشم انتظار می گرید
  بی آب
           فریاد معرفت در گلو می ماند

                     نفس عشق حتی می گیرد...
 

بی شک...
دیگر نخواهیم بود..
      اما امید...

دست ها را بار دیگر به یکدیگر خواهیم داد..
                                    آسمان خوب می داند
                                                     ما در کنار هم
                                                            خواهیم ماند...تا باران


                              امید به زندگی را بار دیگر 
                                                   

                                                              سبز کند...

 

 


نیم نگاه ۱*  می خواهم روی بلند ترین جای این شهر وایسم و فریاد بزنم:
ای نازنین ...
ای هموطن...
ای ایرانی...
پیروزت باد این نوروز

 
نیم نگاه ۲* 

چو گیتی سر آمد بر آن دیوبند      جهان را همه پند او سودمند
گرانمایه جمشید فرزند او             کمر بست یک دل از پند او
بر آمد بر آن تخت فرخ پدر             به رسم کیان بر سرش تاج زر
کمر بست با فر شاهنشهی        جهان کشت سرتاسر او را رهی
همه کردنی ها چو آمد به جای     ز جای مهی برتر آورد پای
به فر کیانی یکی تخت ساخت      چو مایه بدو گوهر اندر نشاخت
که چون خواستی دیو برداشتی    ز هامون به گردون برافراشتی
چو خورشید تابان میان هوا          نشسته برو شاه فرمانروا
جهان انجمن شد بر آن تخت اوی   شگفتی فرومانده از بخت اوی
به جمشید بر گوهر افشاندند        مرآن روز را ، روز نو خواندند
سر سال نو، هرمز فوردین            بر آسوده از رنج تن دل ز کین
بزرگان به شادی بیاراستند           می و جام و رامشگران خواستند
چنین جشن فرخ از آن روزگار         به ما ماند از آن خسروان یادگار  

                   

نیم نگاه ۳ *  سال ۱۳۸۹ خورشیدی و هشتواش ۳۷۴۸ زرتشتی بر همگان بهروز.

                                                              

 

نوشته شده در  چهارشنبه 26 اسفند1388  توسط بهداد  |